أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجیم
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ
رب اشرح لی صدری و یسرلی أمری وَحلُل عقدة من لسانی یفقهوا قولی
بحث رسید به آیه 137 از سورۀ آل عمران:
«قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکمْ سُنَنٌ فَسیرُوا فِی الْأَرْضِ
فَانْظُروا کیفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُکذِّبینَ، هذا بَیانٌ لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ
مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقینَ»[1]
محتوای دو آیه در قرآن زیاد آمده است. آیۀ اول 11 مرتبه در قرآن
اصرار و تأکید شده است و اینست که ما سیر در تاریخ کنیم و از گذشتگان پند بگیریم.
این سیر در تاریخ و تاریخ خواندن اما با دقت، از نظر سیاسی، از نظر اجتماعی، از
نظر علمی برداشت از تاریخ داشته باشیم و همین طور که ده یازده جا در قرآن آمده،
انسان را خوب میتواند پند بدهد. اینجا به قرینه آیه دوم، «هذا بَیانٌ
لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقینَ»؛ اشاره به یک نکتۀ دقیقی است که قرآن بارها میفرماید و اینست که
اگر انسان پاک دل باشد و سلامت نفس داشته باشد، حرف پیامبرها و حرف مبلّغین اسلام
برایش تأثیر دارد. هم به دلش مینشیند و هم پند میگیرد و هم عمل میکند؛ و اما
اگر سنگدل شد، اگر صفت رذیلهای بر آن حکمفرما شد، گفتۀ پیامبرها برایش بدتر است.
برای اینکه اتمام حجت میشود و اما نتیجه نمیگیرد. معجزه هرچه بالا باشد، فایده
ندارد و قرآن پر است از اینگونه مطالب. بنیاسرائیل و حضرت موسی با معجزه عجیبی
نجات پیدا کردند و دشمنان کشته شد و جاده برایشان درست شد و به آن طرف رود نیل
آمدند. اینها 12 طایفه بودند و زیربار هم نمیرفتند و میگفتند ما دوازده راه میخواهیم
برای اینکه ما دوازده حزب هستیم. بالاخره راه برایشان باز شد و به آن طرف آمدند و
فرعون بدبخت در همان جاده آمد و وسط رود نیل آب روی هم آمد و همۀ آنها را غرق کرد.
حال قوم بنیاسرائیل به آن طرف آب آمدند. قرآن میفرماید اینها گرسنه و تشنه
بودند. حضرت موسی با عصا روی دوازده سنگ زد و دوازده چشمه برایشان درست شد. برایشان
منّ و سلوی میآمد یعنی چلوکباب میآمد. ابر هم آمد و روی آنها سایه افکند. اما همین
افراد وقتی رسیدند به فلسطین، میترسند به
فلسطین بروند، به حضرت موسی گفتند تو با خدایت برو به آنجا و بجنگ و وقتی فتح کردی،
ما میآییم. یا بالاتر اینکه یک دهی را دیدند و این ده بتپرست بودند و اینها
خوششان آمد و به حضرت موسی گفتند ما هم میخواهیم بتپرست باشیم. برای ما بت درست کن
تا ما بپرستیم. بالاخره در وقتی هم که فلسطین برایشان درست شد و بنا شد وارد شوند،
با مسخره کردن خدا و مسخره کردن حضرت موسی وارد شدند. به جای اینکه بگویند زنده
باد زنده باد، میگفتند مرده باد خدا، مرده باد موسی. خدا نکند آدم لجوج باشد،
آنگاه در مقابل خدا هم میگوید مرگ بر تو. قرآن میگوید وقتی آدم لجوج و متکبر شد،
میشود. وقتی یک صفت رذیلهای بر دل حکمفرما شد و دل ناپاک شد، میشود. بنابراین آیه
اول میگوید سیر در تاریخ کن و ببین این بنیاسرائیل با حضرت موسی چه کردند. بعد میفرماید
این را هم بگویم که اگر ناجنس شدی، معجزههای حضرت موسی و معجزههای قرآن فایده
ندارد، بلکه بدتر است. قرآن میفرماید: «وَ
نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لا یزیدُ
الظَّالِمینَ إِلاَّ خَسارا»[2]
اگر قرآن نبود، که در زمان جاهلیت نکبتها داشتند اما قرآن بیاید و
زیر بار نرود، اتمام حجت میشود برای آنها و همین قرآن برایشان ضرر دارد. و اما
قرآن برای متقی، شفاست. همان که اول قرآن در سوره بقره میفرماید: «الم، ذلِک الْکتابُ لا رَیبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقینَ»؛ در این قرآن شکّی نیست و کسی نمیتواند در این قرآن شک کند. روی
الفاظ شکّی نیست و روی محتوا شکّی نیست. روی جاذبه شکّی نیست و روی نبود اختلاف شکّی
نیست. قرآن سرتاپا معجزه است. اما این قرآن «هُدىً لِلْمُتَّقینَ»؛ اگر متقی شدی
و پاکدل شدی، قرآن برایت فایده دارد و الاّ نه.
گفته روحانیت فایده دارد یا نه! سلامت نفس میخواهد. باید عصبانیتها
و لجاجتها و بدبختیها کنار برود، آن وقت اثر دارد. ممکن است یک روحانی با یک
جمله یک ملتی را عوض کند و اما اگر لجاجت باشد و یک صفت رذیله باشد، فایده ندارد و
نمیشود، بلکه بدتر هم هست. اینجا میفرماید: «هذا بَیانٌ لِلنَّاسِ»؛ این
قرآن اتمام حجت است برای همه. و اما برای چه کسی فایده دارد؟ «وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقینَ»؛ پند میدهد و پاکدل را هدایت میکند. و الاّ اگر انسان پاکدل
نباشد، از همان موعظه قرآن، میخندد و مسخره میکند. پیغمبر اکرم«صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم» با قرآنش آمده اما مسخرهاش میکنند و سنگش میزنند. به اندازهای
پیغمبر اکرم را اذیت کردند، درحالی که شبها در نصف شب به آن طرف پیغمبر قرآن میخواندند
و همین کسانی که سنگش میزدند و مانع ایشان بودند، پشت دیوار میآمدند و مینشستند
تا پیغمبر قرآن بخواند و از قرآن پیغمبر لذت ببرند. اما در روز همین قرآن را سنگ میزدند
و همین قرآن را پاره پاره میکردند.
راوی میگوید دیدم یک پیرمرد خرفتی پشت سر یک جوان، با کفش و سنگ
در سرش میزند، پرسیدم این کیست؟ گفت کسی که جلوست، پیغمبر اکرم است و عقبی او عمویش
ابیلهب است. ابیلهب به جای اینکه بنازد به این پسربرادرش. اما پسر برادرش را سنگ
میزند و میگوید: چرا قرآن آوردی!
میگویند یکی از این کلهگندهها و مترفین را زنجیر کرده، آوردند پیش
پیغمبر اکرم در مدینه. پیغمبر اکرم بلند شدند و عبایشان را پهن کردند و او را نشاندند
روی عبا، اما خندیدند. به این شخص برخورد و گفت آیا میخندی که مرا اینطور پیش تو
آوردند. فرمودند خنده من از اینست که با زنجیر تو را میخواهند به بهشت ببرند، اما
تو زنجیر را پاره میکنی و میخواهی به جهنم بروی.
آیات اینست:
«قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکمْ سُنَنٌ»؛ قبل از شما روشهایی بوده است. روش خوب و روش بد و حال که اینطور
است؛ «فَسیرُوا فِی الْأَرْضِ»؛ سیر کنید در زمین. یعنی سیر در تاریخ کنید. احوال گذشتهها را ببینید.
و صلّی الله علی
محمّد و آل محمّد
[1]. إسراء، 82:
«و ما آنچه را براى مؤمنان مایه درمان و رحمت است از قرآن نازل مىکنیم، و[لى]
ستمگران را جز زیان نمىافزاید.»
[2]. آل عمران،
137 و 138: «قطعاً پیش از شما سنّتهایى [بوده و] سپرى شده است. پس، در زمین بگردید
و بنگرید که فرجام تکذیبکنندگان چگونه بوده است؟، این [قرآن] براى مردم، بیانى،
و براى پرهیزگاران رهنمود و اندرزى است.»