عنوان: مفهوم غایت
شرح:

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم . بسم الله الرحمن الرحیم .رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی .

بحث ما در وسط مفهوم غایت بود که ناتمام ماند و چون بحث فوق العاده مهم است ، باید تکرارش کنیم و این بحث ، بحث مفید و سیّال درفقه است و معرکه آراء دراصول است .

بحث این است که اگر غایت حکم در حکم ،یا در موضوع آورده شد ، از آن مفهوم فهمیده می شود یا نه ؟ کل شیء طاهر حتی یعلم انه قدر ،یا فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الی المرافق[1] ،یا مثالهای عوامانه اش مثل سر من البصره الی الکوفه ، یا سرت من البصره الی الکوفه . حالا این الی ها و این حتی ها که آورده می شودمثلاً در سرت من البصره الی الکوفه ، دلالت می کند که تا کوفه رفتم و تا بیرون کوفه نه؟ اگر این باشد ، می گوییم مفهم دارداگر بگوییم نه ، فقط می گوید تا کوفه رفتم ، ولی این که بیرون کوفه رفته ام یا نه ، ساکت است ، در این صورت مفهوم در کار نیست . در مسئله سه تا قول هست :

یک قول گفته اند : مفهوم ندارد ؛ تشبیه کردهاند و گفته اند مثل مفهوم وصف است ، همین طورف مفهوم ندارد ، این هم مفهوم ندارد.یک قول گفته اند مفهوم دارد و با مفهوم وصف فرق دارد، اگر گفت کل شیءٍ طاهر حتی تعلم، معنایش این است که وقتی بدانیم دیگر طهارتی در کار نیست ثم اقموا الصیام الی اللیل[2] هم معنایش این استکه شب نمی توان روزه گرفت و آیه ی شریفه ی " فاغسلو وجوهکم و ایدیکم الی المرافق" یا "وامسحوا برئوسکم و ارجلکم الی الکعبین "[3] یعنی اگر در وضو بخواهد تا روی ساق پا مسح بکشد ، یا در شستن صورت صورت بخواهد، موهایش را بشوید ، نمی شود .قول سوم فرق گذاشته اند بین آن جا که غایت حکم باشد و آن جا که غایت موضوع باشد ، این قول در میان متأ خرین مشهور شده که اگر غایت حکم اسن ، مفهوم دارد و اگر غایت موضوع است ، مفهوم ندارد .مثال که مرحوم آ خوند در کفایه می زنند ، دو تا مثالی است که معلوم است ، به مجهول مثال نمی زنند ، می فرمایند مثل کل شیء طاهر حتی تعلم انه قذر[4] کل شیءٍ لک حلال حتی تعلم انه حرام[5] می گویند ببین ! این قید برای حکم است  این حکم حلیت ، حکم طهارت تا بعد از علم است، خب وقتی علم پیدا کردی دیگر علم دارم حرام است این همان چیز مشهوری است که بعضی از وسواسی ها می گویند ، می گویند این کل شیء طاهر حتی تعلم ، این جور که شما ها در مسئله می نویسید غایت داخل در مغیی است ، که کل شیء طاهر حتی تعلم انه قذر ، باز هم طاهر است یا در کل سیء لک حلال حتی تعلم انه حرام ، وقتی من علم پیدا کردم به حرمت ، دیگر کل شیء ذالک حلال یعنی چه ؟این در صورتی است که قید برای حکم باشد . اما اگر قید برای موضوع باشد ، مثل سرت من البصره الی الکوفه ، که این الی الکوفه قید برای موضوع است، یعنی موضوع سیر من این مکان بوده است ؛ من البصره الی الکوفه ، این مفهوم ندارد و اما اگر قید برای حکم باشد ، حتماً مفهوم دارد[6]. این قول سوم یک شهرت بسزایی پیدا کرده است ، لذا مثل مرحوم شیخ انصار و شاگردهایش ، من جمله مرحوم آخوند در کفایه و شاگردهایشان ، مثل مرحوم نائنی و مرحوم حاج شیخ و شاگرد شاگردهایش مثل مرحوم حضرت امامو مرحوم آقای خویی و مرحوم آقای حکیم و امثال این ها بین قید حکم و قید موضوع تفصیل داده اند .

حالا چون این قول مشهور است ، من دلیلشان را بگویم، حالا این ها یک دلیل بیشتر ندارد و دلیلها تکرار شده است ، شاید هم " یرتزقان من لبن واحد " همه اینها از مرحوم شیخ انصاری " رضوان الله تعالی علیه " گرفته اند .دلیل اولشان این است که می گویند غایت یعنی حد شی ، وقتی حد شی شد ، عقلا حد با محدود دو تا ست ، خانه را می خرد ، می گوید یک حد به خانه فلانی ، دیگر معنایش این است که خانه فلانی جزءاین نیست ،وقتی شارع  مقدس می فرماید کل شی طاهر حتی تعلم ، معنا یش این است که یک علم داریم ،یک شک وشک داخل در علم نیست ،علم هم داخل در شک نیست ،به قول حضرت امام "رضوان الله تعالی علیه " اگر بخواهد داخل باشد ، خلف است ، یعنی چیزی که خارج است ،تو داخل قرارش بدهی ، یا چیزی که داخل است ،تو خارج قرارش بدهی ، اگر ما قبل الی و ما بعد الی دو چیز باشد ، خلف است ، اصلا فرض این است ، لذا کل شی لک شی لک حلال ، اذا شککت ، و اما اذا علمت عرفت ذلک ، به قول مرحوم آقای خویی اصلا یک قضیه منطوقه است ، هم این طرف قضیه ، هم آن طرف قضیه ، مفهوم قضیه اینجا منطوق است ، این دلیل اولشان است .این جا دو ، سه تا اشکال داریم : چه فرقی است بین قید حکم و قید موضوع ؟ خب اگر فرمایش آقایان درست باشد ، قید موضوع هم همین است الی قید حکم باشد ، یا قید موضوع باشد ، غایت است ، حد و محدود است و ما قبل الی باید با ما بعد الی تفاوت داشته باشد. این ها مثال هایی زده اند که انسان از مثال ها فرار می کند ، گفته اند در کل شیء طاهر حتی تعلم ، بعد علم هم می توانید بگویید باز هم طاهر است ؟این ها این طوری درست کرده اند و الا صرف نظر بکن ، این قید موضوع باشد، یا قید حکم باشد، اگر دلیل درست باشد ، قبل الی و بعد الی عرفاً دو تا حکم باشد ، هر دو هم منطوق باشد به قول مرحوم آقای خویی ، و اگر بخواهیم بگوییم نه ، خلف لازم بیاید به قول حضرت امام ، به همه این ها عرض می کنیم قید ع باشد ، همین است قید حکم هم باشد همین است ، باید بگوییم غایت مفهومدارد، حالا چه غایت موضوعی باشد، چه غایت حکمی باشد،اگر مفهوم وصف است ، برای این که یک وصف است به نام غایت که شما آورده اید . آن جا می گوییم اذا انتفی الصفة انتفی الحکم ، این جا می گوییم اذا انتفی  الغایة انتفی الحکم . اگر هم کسی در مفهوم وصف بگوید نه اذا انتفی القید انتفی المقید ، که معنای مفهوم هم همین است ، خب قید وصف باشد همین است ، قید موضوع باشد همین است ، قید حکم هم باشد ، همین است .اشکال مهم تر از همه ی این ها این است که آقا معلوم است غایت و حد و محدود ، دو چیز اند ؛ شکی نیست ، کل شیء طاهر حتی تعلم ، وقتی علم به نجاست پیدا کنی ، دیگر طهارت نیست ، شکی نیست که قبل الی و بعد الی دو تا حکم است ، این همان است که اذا انتفی القید انتفی المقید ؛ وقتی غایت حکم آمد ، حکم تمام شد ، این ها که حرف ندارد .حرف این جاست که آیا کل شیء طاهر حتی تعلم این را می رساند کهاگر خبر ثقه به جای این علم نشست فایده ای ندارد؟این را میگوییم مفهوم ، یعنی انحصار ، یعنی علت تامه منحصره. گاهی علم حکم را از بین می برد ، آن وقت اگر این علم علت منحصره باشد ، دیگر هیچ چیز نمی تواند آن کل شیء طاهر رازمین بزند، اما اگرمنحصره نباشد ، مثلاً یک دلیل می گوید کل شیء طاهر حتی تعلم ، یک دلیل دیگر می گوید کل شیء طاهر حتی یخبرک ذو الید. این ها باهم منافات ندارد.شکی نیست که غایت علت تامه برای رفع حکم است ،اما آیا غایت علت منحصره هم است که دلالت بکند و بگوید من علم طهارت را از بین می برم ، هیچ چیز هم نمی تواند جای من بنشیند ولو ذو الید باشد ، باز هم کل شیء طاهر ؟ این را باید اثبات بکنیم .درفقه ما، در اثبات اول ماه می گوید یا باید ببینی ، یا باید ثقه ای خبر بدهد ، یا باید شیاع مفید للعلم باشد ، یا باید حکومت اسلامی بگوید خب 4تا علت تامه هست راجع به کل شیء طاهر می گوید هر چیزی پاک است ، مگر این که ذوالید بگوید این پاک نیست ، اگر شک کنی هر چیزی پاک است ، مگر این که خبر ثقه بگوید نجس است ، سه تا دلیل آمد ، هیچهم با هم جنگ ندارند، اگر مفهوم باشد ، یعنی علت منحصره و علت منحصره معنایش این است که با هم می جنگند ، مثل اذا خفی الجدران فقصر و اذا خفی الاذان فقصر که با هم می جنگند ، چون آن جا مفهوم هست و در این جا هم اگر مفهوم بود، با هم می جنگیدند، در حالی که می گوید کل شیءطاهر حتی تعلم ، کل شیء طاهر حتی یخبرک الثقه ، کل شیء طاهر حتی یخبرک ذوالید و امثال این ها که در روایت ما آمده است ، هیچ جنگی هم باهم ندارند ، معنایش این است که کل واحد علت تامه است ، اگر علم آمد طهارت از بین می رود ، اگر هم خبر ذوالید آمد ، طهارت از بین می رود ، اگر هم خبر ثقه آمد، طهارت از بین می رود و اما نه آن ، آن را طرد می کند ، نه این آن را طرد می کند ؛ می گوید من علت تامه هستم برای این که حکم را از بین ببرم ، آن هم می گوید من آمده ام حکم و مغیی را از بین ببرم.بنابراین آن جاست که علت منحصره باشد، اگر علت منحصره شد ، درست است ؛ بگویید کل شیء طاهر حتی تعلم ، هیچ چیز هم نمی تواند به جای من بنشیند در باب رجم و امثال این ها بعضی چیز ها هست که می گوید هیچ نمی تواند به جای این ها بنشیند ، حتی علم قاضی نمی تواند به جای آن بنشیند ، باید 4نفر مرد – زن هم فایده ای ندارد – شهادت بدهند این بعضی اوقات علت منحصره است ، دلیل هم برایش داریم ولی آن جا ها که دلیل نباشد ، مه بخواهیم با غایت حکم مفهوم درست بکنیم که معنای مفهوم این است که ثبوت شیء عند الشیء ، انتفاء عند الانتفاء یعنی کل در کل شیء طاهر حتی تعلم این حتی تعلم انتفاء عند الانتفاءدرست بکند ، یعنی اگر علم باشد ، طهارت از بین می رود ، اگر علم نباشد ، هیچ چیز ند طهارت را از بین ببرد.بنابر این در این که در کل شیء طاهر حتی تعلم ، وقتی حتی تعلم آمد ، کل شیء طاهر نیست ، شکی نیست ؛ این که معنا ندارد که ما بکوییم علم به نجاست باشد ، باز هم طهارت باشد، مسلم وقتی علم آمد ، طهارت از بین رفت ، در کل شیء طاهر حتی تعلم انه قذر ، وقتی علم به قذارت آمد ، دیگر طهارت رفت ، شکی دراین نیست اسم این را می گذارند ثبوت عند الثبوت ، یعنی مغیای ما نیست ، چون غایت هست ، این یک حرف است اما آیا از این کل شیء طاهر حتی تعلم یک انتفاء عند الانتفاء درست می شود که این طور بگوید ، بگوید من آمده ام طهارت از بین ببرم ، انتقاء عند الانتفاء ؛ اگر من نباشم ، هیچ چیز نمی تواند به جای من بنشیند ، اگر این بود ، خوب بود، این می شد مفهوم ، که اسمش را گذاشتیم علت منحصره . به قول مآخوند – که اول که وارد مفهوم شدیم فرمودند – شرط باید احراز بشود، این شرط باید سبب باشد ، این سبب باید علت باشد ، این علت باید علت تامه باشد ، این علت تامه باید علت منحصره باشد ، آن وقت مفهوم درست می شود به قول مرحوم آخوند اگر یکی از این ها را بزنیم ، دیگر مفهوم در کار نیست ، دیکر نمی توانیم مفهوم درست بکنیم ؛ علت منحصره نیست علت تامه است ، خب بله ثبوت عند الثبوت است و وقتی آن نباشد، حکم هم نیست ، اما این که سینه بزند ، بگوید من ، لا غیر، این من لا غیر از غایت فهمیده نمی شود. لذا مرحوم آ خوند " رضوان الله تعالی علیه " در حالی که اول که وارد شدند علت منحصره را یاد می دادند ، اما این جا پافشاری می کنند و می فرمایند کل شیء طاهرحتی تعلم، این حتی تعلم غایت است ، اگر ما بخواهیم بگوییم غایت نیست ، خلف لازم می آ ید ، لازم می آید خلاف فرض ، برای این که فرض کردیم بعد از این حکم در کار نیست ، پس مفهوم در کار است.[7] به مرحوم آخوند می گوییم آقا مسلم است که بعد از این حکم نیست ، چون این علت تامه است ، اما بعد از این هیچ چیز این جا این را دلالت ندارد . اگر دلالت داشت ة، معنایش این طور میشود ثبوت عند الثبوت ، انتفاء عند الانتفاء دلیل را تکرار می کنند ، همه فرمایش ایشان هم به جاست ، درست است ، این فرمایش به چه چیزی دلالت می کند ؟ این که در کل شیء طاهر حتی تعلم ، این حتی تعلم علت تامه است ، اگر برای این که طهارت را از بین ببرد ، حلیت را از بین ببرد ؛ در " اقمو الصیام الی اللیل "[8] وجوب صوم را از بین ببرد . اما آیا علت منحصره هم هست ، به این معنا که دلالت کند من علت تامه هستم ، علاوه بر این که حکم مغیا و حکم قبل را از بین می برمئ، هیچ چیز دیگرهم نمی تواند به جای من بنشیند ؛ هر چه به جای من بنشیند ، مغیا باقی است . اگر این را دلالت کند ، آن وقت ما مفهوم درست می کنیم والا اگر این را دلالت نکند ، معلوم است که حکم نیست. ما در مفهوم لقب هم می گوییم زیدٌ عالمٌ حالا این دلالت می کند که عمرو عالم نیست ؟ نه ، اما دلالت می کند که زید این حکم را دارد ؛ اگر زید نباشد ، این حکمی که الان بار است ، نیست ، مفهوم وصف باشد، همین است ، مفهوم غایت باشد همین است ، همین طور که مرحوم ند یاد ما دادند و این جا فراموش کرده اند ، ما باید ثبوت عند الثبوت ، انتفاء عند الانتفاء درست بکنیم . بر می گردد به این که ما علاوه بر این که علت تامه درست می کنیم ، باید علت منحصره درست کنیم و درست کردن علت منحصره خیلی مشکل است . دلیل دومشان ان شاء الله برای فردا.                     

 

وصلی الله علی محمد و آ ل محمد.  



.[1] سوره مائده ، آیه6.

.[2] سوره بقره ، آیه 187

.[3] سوره مائده، آیه 6.

.[4] تهذیب الاحکام ، ج1، ص284، روایت 119.

.[5] الکافی، ج5، ص 313، روایت 40.

.[6] کفایه الاصول ،ص246؛"و التحقیق انه اذا کانت الغایه بحسب القواعد العربیه قیداً للحکم....کانت دالة علی الارتفاعه عند حصولها...و اما اذا کانت بحسبها قیداً للموضوع ...فحالها حال الوصف فی عدم الالة"

[7]. الکفایه الاصول ،ص246؛ "...وکونه قضیة تقییده بها والا لت ما جعل غایة له بغایة".

[8]. سوره البقره،آیه 187.