عنوان: تعریف مفهوم
شرح:

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. ربّ اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی

در تعریف مفهوم را این طور فرمودند : حکمٌ غیرُ مذکور لازمٌ لحکم مذکور باللازم البین بمعنی الاعم ، مفهوم یک حکمی است که در عبارت نیامده ، اما لازمه آن حکمی است در عبارت آمده ، و این لزومش هم بین به معنی الاعم است ، تعریف را این جور کرده اند ، مثلاً اگر کسی بگوید : که قضیه شرطیه مفهوم دارد حالا اگر این جور باشد ان جائک زیدٌ فاکرمه این یک حکم مذکوری است که اگر زید آمد اکرامش کن ، آن که می گوید : مفهوم دارد می گوید : یک حکم غیر مذکور از این حکم مذکور فهمیده می شود و آن این است که اگر زید نیامد دیگر وجوب اکرام نیست و لو این که کس دیگر به جای آن بیاید این حکم غیر مذکور از همین حکم مذکور فهمیده می شود ، ان لم یجئک زیدٌ فلا یجب الاکرام ، این در عبارت نیست اما لازمه ی ان جاءک زیدٌفاکرمه است ، پس حکم غیر مذکور لازم لحکم مذکور ان لم یجئک زید فلا یجب الاکرام حکم غیر مذکور است که لازم ان جاءک زیدٌفاکرمهُ است ، این لزومش چه لزومی است ، لازم به معنا الاعم بیّن به معناالاعم ، حکم عقلی را منقسم کردند به سه قسم گفتند : گاهی حکم عقلی پای بند لفظ نیست وقتی نشد اسمش را می گذاریم حکم عقل مستقل ، اسمش را می گذاریم برهان و همان که منطق کبری گفت: منطقی پای بند لفظ نیست وقتی که شکل اول را درست کنیم شکل اول این جور نیست که محتاج باشد احتیاج داشته باشد به یک چیز دیگری به آن می گوئیم : حکم عقلی امّا غیر مستقل ، مثل این که صغری را از لفظ باید گرفت از روایت باید گرفت یا به عکس کبری رااز روایت باید گرفت ، صغری رااز عقل باید گرفت ، مثلاً احکام فقهی ما این ها از یک جهت همه اش عقلی است ، عقلی یعنی چه ؟ یعنی موضوع احکام را از عرف باید گرفت اما عقل غیر مستقل ، عقل غیر مستقل یعنی چه ؟ یعنی صغری را از عرف می گیریم کبری را از شریعت مقدس اسلام شارع مقدس می گوید : الدم نجس عرف می گوید : هذا دم ، الدم نجس نمی تواند کار بکند خودش من حیث هُوَ هُوَ الدم نجس حالا چی ؟ باید یک صغری و کبری یک مصداق کلی درست بکنیم یک خون در خارج پیدا بشود ، یک صغری و کبری درست بکنم بگویم : هذا دم کلُّ دم نجس فهذا نجس ، این صغری و کبری یکی اش رااز عقل گرفتیم یکی اش را از شرع گرفتیم حکم ما غیر مستقل است ، یعنی احتیاج به عقل دارد ، صغری ماغیر مستقل است ، یعنی احتیاج به کبری دارد ، ضمیمه صغری و کبری نتیجه می گیریم که هذا دمٌ نجسٌ ، هذا دمٌ فهو نجس ، این ها را می گویند : حکم عقلی اما حکم عقلی غیر مستقل و اما آن جاهایی که نه صغری نه کبری از لفظ گرفته نشود آن را می گوئیم : عقل مستقل مثل براهین در فلسفه ، براهین در منطق ، همه این ها عقول مستقله هستند و ملا کبری هم که می گوید : منطقی را پایبند لفظ نیست بلکه او را عارضی است همین  معناش است ، یعنی خوب معلوم است وقتی که بخواهد این عقل را به کرسی بنشاند حرف بایدبزند ، آن براهینی که در اسفار ملاصدرا است نه این که احتیاج به این اسفار داشته باشد . اما این گفتار ها باید یک ظرفی داشته باشد ، ظرفش لفظ است . و اما مظروف احتیاج به لفظ داشته باشد ظرف احتیاج به مظروف داشته باشد هیچ کدام احتیاج به یک دیگر ندارد ،  می آوریم روی حکم مستقل اما یک دفعه  در نتیجه گرفتن احتیاج هست یا صغری احتیاج به کبری دارد یا کبری احتیاج به صغری دارد به صغری دارد به آن می گوئیم : عقل غیر مستقل ، آن اولی را می گوئیم : مستقل ، دومی را می گوئیم : عقل غیر مستقل ، تمام احکام فقهی ما صغری عقلی کبری روائی است ، حالا این عقل غیر مستقل منقسم می شود به دو قسم یکی لازم بیّن به معنا الاخص که این مختص به مفردات است ، یعنی تا تصور می کنم چیزی را ، یک چیزی لازمه آن است ، تا تصور می کنم خورشید را گرما روشنائی به  ذهن می آید این را اسمش می گذاریم لازم بیّن یعنی احتیاج به صغری و کبری ندارد ، و اخص هم هست اخص است یعنی احتیاج به فکر کردن ندارد ، لازم بیّنش می گوئیم : یعنی خیلی هویدا است ، فوراً می آید به ذهن ، اخصش می گوئیم : یعنی احتیاج به این که بنشینیم فکر بکنیم تصور موضوع و محمول و نسبت بین بین و این ها ندارد که گفتیم : این لازم بین به معنا الاخص مختص به مفردات است ، در مقابلش لازم بیّن به معنا الاعم ، اعمش می گویند : برای این که تصور موضوع نمی تواند به ما چیز بدهد ، تصور محمول نمی تواند به ما چیز بدهد تصور بین بین نمی تواند به ما چیز بدهد ، اما بعد از آن که تصور موضوع و محمول و نسبت بین بین کردم آن وقت یک چیز از او به دست می آورم مثلاً ان جاءک زیدٌ فاکرمه اگر زید آمد اکرامش بکن شرط فقط نمی تواند به ما چیز بدهد جزای فقط نمی تواند نسبت بین بین  نمی تواند ، اما وقتی همه این ها را تشکیل دادم یعنی فکر کردم ، تصدیق کردم تصدیق من لازمه اش یک تصدیق دیگری است ، وآن این است که اگر زید نیامد اکرامش نکن . این ان جاءک زیدٌ فاکرمه منطوق است ، انلم یجئک زیدٌ فلا تکرمهُ ، فلا یجب الاکرام این مفهوم است ، این مفهوم را چه وقت به دست می آورم وقتی که تصور موضوع ، تصورنسبت بین بین بکنم یعنی تصدیق قضیه شرطیه کردم آن تصدیق یک تصدیق به ما می دهد ، یعنی تصدیق می کنم ان جاءک زید فاکرمه را ، یک تصدیق پیدا می شود ان لم یجئک زید فلا یجب الاکرام ، می شود حکمٌ غیر مذکور لازم لحکم مذکور ، لزومش هم بین به معنا الاخص نیست بین به معناالاعم است بین است یعنی احتیاج به صغری و کبری ندارد ، احتیاج به استدلال ندارد ، اما مثل آن صورت اول نیست که بین به معناالاخص باشد تا تصور موضوع کردم ، تا تصور شیء کردم آن متصور یک تصوری در ذهن داشته باشد ، مثل حاتم و سخاوت عرفی اش ، مثل خورشید و حرارت ، مثل نار و سوزندگی ، و امثال این ها مثل طلبه وعلم وقتی گفتند : طلبه یعنی عالم ، یعنی آشنا به اسلام ، این ها را می گوئیم : بین به معناالاخص ، اما گاهی موضوع راتصور می کنم چیزی پیدا نمی شود ، محمول را تصور می کنم چیزی موضوع و محمول چیزی پیدا نمی شود ، تصدیق یک چیز به ما می دهد یعنی تصور موضوع ، تصور محمول تصور نسبت بین بین یعنی تصدیق ، تصدیق یک تصدیق دیگر به ما می دهد ان جاءک زیدٌ فاکرمهُ تصدیقش می کنم ، این حکم مذکور را ، اگر بگویم : ان جاءک چیز به ما نمی دهد ، بگویم : اکرمهُ چیز به ما نمی دهد ان جاءک زیدٌ بدون نسبت و اکرمهُ تصور موضوع است فقط ، تصور محمول است فقط چیز به ما نمی دهد ، اما وقتی تصدیق کردم ان جاءک زیدٌ فاکرمهُ رااین جمله شرطیه را ، آن وقت فوراً به ذهن ما می آید : ان لم یجئک زید فلایجب الاکرم می شود لازم بین به معناالاعم ، لذا تعریف این جور می شود حکمٌ غیر مذکور لحکم مذکور ، یا لازمٌ لحکم مذکور به لزوم البین بمعنی الاعم . فتخلص ممّا ذکرنا که اگر از مابپرسند که المفهوم ما هو ؟می گوئیم : حکمٌ غیر مذکور لحکم مذکور اللازم بالزوم البین بمعنی الاعم ، این خلاصه حرف تا این جا مرحوم آقای خوئی رضوان الله تعالی علیه می فرمایند : که تعریف این است که حکم غیر مذکور ، اما بالزوم البین به معنی الاخص ، می گویند : این لازم به معناالاخص است ، نه به معنا الاعم چرا؟ می فرمایند : برای این که ما منطوق را وقتی که تصدیقش بکنیم آن مفهوم مغفولٌ عنه دیگر نیست ، و چون مغفول عنه نیست پس این لازم به معناالاخص است، مثل این که در ذهن مبارک ایشان است اگر لازم بشود مغفولٌ عنه ولی بعضی اوقات این لازم به معناالاعم است ، اما اگر مغفول نشود این لازم به معناالاخص است ، لذا در مقابل قوم که فرمودند که لزوم بین به معناالاعم است ایشان گفتند : لزوم بیّن به معناالاخص است برای این که غیر مغفول است ، ما اگر تصدیق بکنیم دیگر آن مفهوم غفلت در آن نیست ، همین که غفلت روی آن نیست پس می فهمیم لازم به معنی الاخص است ، نمی دانم چه می خواهند بگویند ، این اولاً خلاف اصطلاح است برای این که بین بمعنی الاخص مربوط به مفردات است نه مربوط به مرکبات ، مثل مثال هایی که زدند ،خورشید را تصور می کند بلافاصله نور می آید به ذهن ، این غیر مفعول هم هست ، یعنی تصور خورشید به ما تصور حرارت می دهد ، تصور نور می دهد ، این می شود لازم بمعنی الاخص اما اگر خورشید طلوع کند روز موجود است این با خورشید نمی شود درستش کرد بلکه باید خورشید را تصور کنم ، طلوعش را تصور کنم ، تصدیق بین بین کنم بگویم : پس بنابراین وقتی نور هست روز هم هست ، این هم یک لزوم است یعنی راجع به این خورشید ما دو تا لازم داریم ، یک لازم از لفظ خورشید است ، یک لازم ان طلعت الشمس فا موجود از تصدیق که آن قضیه شرطیه موضوع شمس است ، و من فقط خورشید را تصور کنم روز به ذهن نمی آید فوراً ، بلکه باید موضوع و محمول و نسبت بین بین تا او بشود غیر مغفول عنه ، لذا هر دو غیر مغفول عنه است یعنی معمولاً می شود هم هر دو مغفول باشد ، این ایراد هم به مرحوم آقای خوئی هست ولی با قطع نظر ازآن بفرمائید : هر دو غیر مغفول عنه است آن جا هم که خورشید و طلوع او را تصور می کنم روز به نظر می آید ، آن هم غیر مغفولٌ عنه است ، یکی از تصور به ذهن می آید ، یکی از تصدیق ، آن جا که از شمس فقط باشد از مفرد به ذهن می آید ، آن جا هم که تصدیق باشد تصدیق به ذهن می آید ، یعنی هیچ جا نمی توانیم پیدا کنیم که از تصور تصدیق به ذهن بیاید ، هیچ جا نمی توانیم تصور کنیم از تصدیق تصور به ذهن بیاید ، آن جا ها که از تصور تصور می آید می گوئیم : لازم بمعنی الاعم ، بفرمائید : هر دو هم غیر مغفول عنه است ، اما این که مرحوم آقای خوئی می فرمایند : در لازم بمعنی الاخص غیر مغفول است ، ودر تصدیقش ، در لازم بمعنی الاعم گاهی مغفول است این را دیگر نمی شود پیدا کرد ، یا هر دو گاهی مغفول است ، یا هردو غالباً غیر مغفول است ، و غالباً این جور غیر مغفول است ، عمده این جا است که اگر از تصور تصور به ذهن آمد به این می گوئیم : لازم بمعنی الاخص ، اگر از تصدیق تصدیق به ذهن آمد این را می گوئیم : لازم بمعنی الاعم و بحث ما بحث مفهوم است ، بحث تصدیق ها است یعنی از ان جاءک زیدٌفاکرمهُ ، ان لم یجئک زید فلا یجب الاکرم به ذهن می آید ، از تصدیق تصدیق و وقتی چنین باشد حتماً لزوم می شود بمعنی الاعم نه لزوم بشود بمعنی الاخص ، حالا باز مقدماتی هست ان شاء الله برای فردا .

و صلی الله علی محمد وآل محمد .